خرید بک لینک
اولیو که درآورد غم نشست تو دلم نگاش کردم.گفت نیاز دارم فاطمه ....گفتم باشه و رومو برگردوندم ولی کم مونده بود بزنم زیر گریه بیرونو نگا کردم و همه ی حواسم به این بود که بگیرم ازش اونو.دومیو که درآورد هی به سیگار تو دستش نگا کردم بلکه یه طوری بتونم از دستش بکشم بیرون .ولی بازم حس کردم کارم یکم کم عقلیه

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

میترسم سیگتر باعث سرطان بشه-_-

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

هیچ وقت نتونستم از روی تظاهر کسیو دوس داشته باشم .

به خصوص تویه دوست داشتنیو.

باور نکردن دوس داشتنم عادیه.

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

بعد خوندن یه فاتحه آروم بلند شدم و نشستم روی نیمکت جلوی قبر محوطه تقریبا پر از آدم بود اما عجیب ساکت و آروم بود. لبخندی زدم و یه نگاه به آسمون انداختم هوا روشن بود اما نم نم بارون میومد. یه لبخند به ماهی که توی آسمون تقریبا روشن عصر بود زدم و هیچی نگفتم. حالا که شبه و دراز کشیدم خیلی خبری از او

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

پرت شدم روی پله های جلوی اتاقم درد بدی پیچیده بود توی بدنم به سختی خودمو کشوندم تو اتاقم و درو بستم کِز کردم یه گوشه و های های زدم زیر گریه پام بد درد میکرد نمیتونستم رو زمین بزارم آروم نوازشش میکردم که آروم شه یکم و گریه میکردم و میلرزیدم صدای بلند دعوا هنوز گاهی از بیرون میومد و منو بیشتر اذیت میک

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

تف به ذاتت.

تف به ذات تو....

تف به ذات تو....

حتی تف به ذات تو....

با دستای خودم میکشم همتونو لنتی ااااااا......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

با دستای لرزونش برام چایی کمرنگ ریخت و نشست کنارم و گفت:عمو جون همیشه چایی کمرنگ بخور پررنگش درد و مرض میاره . با لبخند جواب دادم:اونکه صددرصد فقط پرنگش گاهی خستگیه آدمو در میکنه. خندید از اون خندهای شیرین بعد زد زیر یه اهنگ قدیمی منم نگاش کردم..... اهنگش که تموم شد تو چشام نگا کرد و گفت: ملت عشق از

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

خاطره روزایی که در عین خاطره بودن دلگیریه عجیبی دارن......

دلگیریشون طبیعیه واسه خاطر بعضی  اتفاقا ......

به شدت فکر میکنم راجب اتفاقای اخیر و نمیدونم کارم درسته یا نه.....

و به شدت دارم فکر میکنم که چرا من هیچ دوستی ندارم.....

پوووووووف تنهایی خوبه اصن معکرس منکرش نیستم که هیچ موافقشم هستم ولی بودنها که نباشه بدجور ته دلت خالی میشه.

حالا اینکه بودنهای تو هست مایه ی خوشحالیه......

یکم شاید سعی کنم کم بشم.....

البته آرزو بر جوانان عیب نیس.....

:)

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

حالا میخوای ناراحت شو میخوای نشو..... بعضی وقتا با اینکه بعضی چیزارو میدونی ولی اثبات شدن اون چیزا حالتو بد میکنه. این از اون دسته حالای بده که نمیشه منکرش شد. چند وقته بدجور هیچ کس تو زندگیم نیس و خب از اونجایی که انسانی ذاتا موجود اجتماعیه این خودش باعث حاله بد میشه...... دارم سعی میکنم ورزش کنم ی

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 21:41

چشام به جلو بود .

دهنم آهنگ پخش ماشینو میخوند.

ذهنم هرجایی بود مثه کوچه.

قلبم سرجاش بود.

هیچ چیز عجیبی نبود.

ته دلم میخواد حرف بزنه ولی سره دلم میدونه هیچی نگه بهتره.

همین.


برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 7:45

راستش حوصلم سر رفته.

ذهنم بیماره.

اومدم داستان بسازم.

جلوشو گرفتم.

بیمارم خودمم-_-.

کاش بگذره فقط.

نه نگذره دانشگاه نیاد.

پوووووووف چرا یهو باز شلوغ شده.

-______________-

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 7:45

راهــــی به خـــــــدا دارد  خلوتــــــگه  تنـــهایی 

 آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 7:45

دم در شلوغ بود و موبایلمو که گذاشته بودم دم در نبود تقریبا مطمئن بودم  دزدیدنش با سردرگمی اینور و اونور میرفتم و فک میکردم بعد اون همه استرس که گرفتنم و اونا حالا این دزدیدنه موبایلو کجای دلم بزارم که یهو یه دختری موبایلمو داد و ترس گفت به خدا یکی انداختش تو کیفه من.صدای دعوای گربهایی که بغله ا

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 7:45

از چی بگم آره واقعا از چی باید بگم ......تو میدونی امروز خیلی نیاز داشتم به اینکه کنار تووووو گریه کنم ولی نکردم مطمینم اینم میدونی که چطوریه که گریه نمیتونم بکنم و اینکه تو اینارو میفهمی برام خوشاینده.قرار بود همه خاطرات گندیده ی این سالا برام دور ریخته بشه که نگنده.دور ریخته شد.....اره بغض کردم ام

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 22:09

اینو ببین اونو ببین خسته شو دیگه نبین-_-

یک کلمه کافیه

هیچی به هیچی نمیخوره....

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 19:19

آروم آروم از پله ها پایین اومدم در اتاقم مثه همیشه نیمه باز بود حس میکردم هر آن امکان داره از پله سقوط کنم و تمام به اتاق که رسیدم اول از همه مودمو خاموش کردم بعدم گوشیمو خودمو به تخت رسوندم و خیلی آروم دراز کشیدم . به پهلو شدم و با دستام سفت سرمو چسبیدم لرز کردم پتورو کشید روم. قلبم هنوز تند تند میزد سعی کردم خودمو آروم کنم .....

به محض اینکه آروم شدم بغض ترکید و زیر لب به خودم لعنت گفتم به خاطر ضعفم..... 

باز دو دستی گرفتم سرمو و سعی کردم بغضمو قورت بدم و آروم بخوابم......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 16:08

صفحه بندی